ادب و هنر

گلی را نچینیم 
که خارهایش تنها بماند
فدای آن کلک مهر انگیزِ
که مدام درپی
نقش بستن دوستی ها است"

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 17:44 توسط علی پناهی| |

ای دوست !
در عین عصیانگری و طغیانگری ات
ظریف طبعی ات را
می ستایم 
تو با کوچه های نمناک پس از باران
با سنگ های خیس راهرو ها
با برگهای مرطوب درختان
با صدای شر شر آب ها
با سوسو زدنهای نور چراغ در شب 
با دیوار های که از دلش تاریخ می ریزد
با سکوت معنی دار خانه 
با دانه دانه وسایل ات 
با کفش هایت 
با دفتر چه خاطراتت
زیر لب سخن میگویی.....

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 17:39 توسط علی پناهی| |

روز های
روزه ای "
من تمام
و ماه صیام
من سی روز
و سه "
سی سال
کامل
هم اینک
وقتی افطار ابدی
با حضور سبزت
فرا رسیده
بیا که وقت افطار من و تو است...

علی.......

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 17:31 توسط علی پناهی| |

نخستین بوسه ای
داغ تو
که روی لبم
نشست
تمام پاره های زندگیم را بهم دوخت.

علی........

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 15:37 توسط علی پناهی| |

همه چیز
در لحظه ای ضرورتی به آن
بیش از همه وقت
خواستنی تر می شود
باران و
خورشید :
در موجودیت سایه و سرما
و گرما
و.........
قِس علی هذا....
الان بیش از همه وقت
کمبودیت را حس میکنم
و در این هنگامه
تو برایم
خواستنی ترین شدی ....علی

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 15:36 توسط علی پناهی| |

انگار
از تنِ
درخت شب
آویزانم
هرگاه که
تو نیستی
سخت نا میزانم...

علی..

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 15:36 توسط علی پناهی| |

روزها
و ساعت ها
و ثانیه ها
مثل یک روزه دار
گرسنه
مدام
تشنه ای
دیدارت هستم

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 15:34 توسط علی پناهی| |

نمیدانم که از دیروز
بدینسو در چه حالم !
حس میکنم که نه در زمینم
و نه در آسمان 
تنها
در هوای فکر تو معلق ام...
هردم سراغ کلید بند
کلید درِ خانه ام می روم 
و در آن دوتا قلب در موازی هم
نقش بسته 
انگار 
از هم جدا نمی شوند 
یادت باشه که 
خودت انتخاب کردی 
یکی قلب تو
و یکی قلب من
کلیدِ برای درهای بسته
آهای .....!
کجایی ؟
که
امشب در قلب من
از هر درِ بسته تر است

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 1:13 توسط علی پناهی| |

بی تو !
همچون
برگ پژمرده ای هستم
که از شدت تشنگی
برشاخه درختی 
خسته 
و سر بزیر 
به امید شبنمی
رنج می برد ....

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 16:56 توسط علی پناهی| |

هجده سال تمام
کفش هایم راه رفته است
هرز گاهی پاره می شود
و دوباره میدوزم آن را
نمیدانم که 
سرزمین خوشبختی 
چه قدر دور است !
دیریست کفش های من
با غم ، درد ، رنج
غربت ، فقر ، جهل و نادانی
همردیف است
بدانجای که باید برسد
هنوز گام های نرفته باقیست
اما من ...
ظاهر سخت و سنگین دارم
احساس نالان و غمگین
چند روزیست که کفش های 
خسته ام را
در زندان جا گذاشته ام
الان نشسته 
در دل شب که سیه تر
از روزگارم نیست
لیوان بغضم را سرمیکشم
و در تند باد خاطره های تلخ
گم می شوم 
با فرباد های خاموش 
آرام از دهکده زمان می گذرم

-----------

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 11:38 توسط علی پناهی| |

Design By : Night Melody