ادب و هنر

ای 

کوه

ای لنگر 

تسکین من

بی تو 

دشت دشت جنونم

من

بی تو 

از دایره ای خوشی بیرونم

من 

تو که یک خنده مستی 

باغ باغ می شکوفایی مرا

حس تو 

کلبه ای آرامی ست

که در آن می آسایی مر

آخ 

هرگزم یاد تو از دل نرود .

گرچند این پای باهم منزل به منزل نرود .

ع..یی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:5 توسط علی پناهی| |

در کنج خانه 

میمانم 

تا در بیرون اسیر خاطره هایت نشوم 

آه ..

چه غمگین است 

هوای

بی تو رفتن .

ع..یی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:4 توسط علی پناهی| |

اگر شمال دوستی 

مثل نسیم عطر انگیز صبح

آرام 

آرام 

بوزد 

باغ و بوستان دل را بیشتر شکوفا خواهد کرد .

ع..ی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:3 توسط علی پناهی| |

هرزگاهی

نسیم خاطره هایت

ورق ورق میکند مرا 

و یاد های تو

پخش میکند

در دلِ خیابان و کافی شابهای شهر 

دود می کند مرا

در گلوی قلیون

دخترک ناز 

بازم

منتظر دود شدن 

دو باره ام 

ع. یی

 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:2 توسط علی پناهی| |


پشت پِلکهای ما

 دریای از اشک پنهان است

و در آن سوی نگاه ما بدرازای یک قرن

 رنج خوابیده است

سپیده دم قُرص زنده ماندن مان را

در پشت می بندیم

تنها دست یاری دهنده ما

یک تیکه چوب است

صنعت ، گاز ، نفتی در کار نیست

پشم بره سرخ مان را کلاه می بافیم

شیرازه زندگی را از بُن بوته ها

می جوییم ...

نه از ته مانده ای کاسه دیگران

عشق ما داخل دفتر و کتاب نیست

لب جوی و گوشه گندم زار است

کوهای قشلاق ما سرد و برفی.

آن زمان است که ...

زندگی برای ما کمی مهربانتر می شود

مدام آرزو میکنیم که ایکاش !

 زمستان در دهات ما

طولانی تر شود

و به این زودیها بهار نیاید

تا صدای زنگوله شتران کوچی را دیرتر

بشنویم

گلشاه و غلام علی هنوز

درس های خود را تمام نکرده

بهار دیر تر بیا و کتاب های مارا نسوزان

علی/

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:49 توسط علی پناهی| |


در عقب نگاهای تان

دیوار دلهُره های ما همچنان سنگ چین می شود

تصویر های وحشتناک شما

در بطن زمان هنوز خفته است

بنشینید و شعر های مرا

آهسته زیر لب تفسیر کنید

مبادا کودکی بوی از آن جگر پاره پاره ببرد

زیرا هر واژه از شعرم

سوگنامه ای هزاران انسان هموطنم است

سر زمینی که در آن انسان بودن جرم است

پس چه اهمیتی دارد .

که کودک خرد سالی ، زنی و یا بزرگ مردِ باشم

وقتی که تمام خوشی ها از من می گریزد

غمناکترین قطرات اشک به خانه چشمانم پناه می آورد

آیا میدانی

آن هنگامه ای بلا به چه پیمانه دلگیر خواهد بود ؟

سوزناکترین بُریش زمان آن موقع است که

 کودکِ در فراق پدر

دشت ، دشت ، کوه ، کوه ، پر از فریاد می شود
آری !
آدم های که افکار شان

چهار دست و پا راه می روند

هرگز این غم نامه هارا نخواهد خواند.

تُف برچهره آن صاحبان ریش که

نفس کشیدن را با قضاوتهای قصاب گونه شان از ما می ستاند

حال آنکه زندگی حقیقتی است که نباید از هیچ... دریغ شود

حالم بهم میخورد از این بوزینه های روزگار

چه انسانهای پستی که به اندازه کفشهای کهنه ام

مهربانی را

نیاموخته اند ..

علی/

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:48 توسط علی پناهی| |


هر قرعه ای بدبختی با نام من افتاده

خورشید شیکیبایی از بام من افتاده

سایه شده همرایم دیریست دراین وادی

هر رنگ غریبانه در شام من افتاده

ع/

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:46 توسط علی پناهی| |

دلم امشب 

چون پرِ پروانه نازک و گلرنک است

دست مزن بر او !

بال پرواز مرا آشفته مکن

که رنگش بدستت می ماند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:40 توسط علی پناهی| |

از لای دَرز روز و شب

آهسته و بی صدا 

عبور می کنیم

برگهای خاطرات مان را 

بدست زمان می سپاریم

واه ....

چه نگهدارنده است

 این صندوق زمان

بعد از سالها یاد من و تو 

همچنان تازه خواهد بود

مثل وامق عذرا

مثل لیلی و مجنون که

هنوز درسایه بیدش

نشسته است

آدمی نمی میرد 

اگر از چشمه عشق 

قطره ای نوشیده باشد..

ع/ تازه

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:40 توسط علی پناهی| |

در یک غروب 

دلگیر 

سرم را 

در شانه های شب

می گذارم 

ترا بار دیگر در باغ 

خاطره ام میکارم

ابر ها را از جلو چشمم

 پس میزنم

در قامت تو لباس 

هفت روز هفته را 

میدوزم 

شاید روزی ترا

سرنوشت بطرف من

هُل داد..

ع/

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:39 توسط علی پناهی| |

Design By : Night Melody