صبح امید

از زاویه دید من
زندگی بیشتر
شبیه به بازیهای کودکانه است
  و شبیه یک دهکده
دارای شام ها، تاریکی ها، و صبح ها ، و روشنی ها، و
دردها و رنج ها ، خوشی ها و رقص ها
شبیه به خوابها و رویاها و گذشته های دور
و شبیه
نفس کشیدن ها در فضای غیر قانونی
دارای راه ها و خط های باریک
زندگی
  شبیه جریان آبی است
که از پشت کوها و صخره ها
نرم و آهسته مسیر جریان خویش را می یابد

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:11 توسط علی مهرجویی| |

رد پایت را در کافی شاب های شهر
  دنبال میکنم
روی صندلی چوبی آرام و
آهسته فندک را از بین کیف ات در می آوری
تن سیگار را با شبنم نفسهایت خیس می زنی
رو برویت لیوان کافه لبریز از کف "
با یک لیوان آب گوارا منتظر نوشیدن تست
بانو !!!
زودتر نخِ سیگارت را آتش بزن
و این طرف تر
  من منتظر دود کردن تنِ سیگار تو
درست در مسیر باد نشسته ام
آتش.... بزن ...
....................................
ع

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:11 توسط علی مهرجویی| |

چه میدانم !
  که چگونه
  سوزن نگاهت را
تا عُمق قبلم میدوزی
داخل چشمانت سوال های ناخوانده ای را می بینم
لطفاً برایم بگو
که چشمانت دقیق از من چه سوال های دارد ؟
برایم بی پرده سخن بگو
بی صبرانه
برای پاسخ گفتن با تمام وجود انتظار می کشم ...
تازه.......

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:10 توسط علی مهرجویی| |

میکارمت به دل ، شاید روزی غزل شوی"
در طعم واژه هایم ، شیرین تر ازعسل شوی !

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:10 توسط علی مهرجویی| |

هرچه که کلبه ای دلم تنگ شود"
ولی برای تو یکی به وسعت تمام دنیا جا دارم

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:9 توسط علی مهرجویی| |

به هوای تو
  یک قدم به عقب برمی گردم
با یک پلک
فصل بغُضم فرا می رسد
تگرگ یاد هایت روی شانه هایم را
آهسته نشانه می رود
  شب های غربت و تنهایی
آغاز
  فصل بغض من است

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:8 توسط علی مهرجویی| |

مستی ات را
در بطری های شکسته شراب
پنهان نساز
ترا در سوزِ سازها
ترا در حریم سکوت شب
از خون لبم
در گوشه ای کلبه تنهایی ام
  با لبخند نقاشی میکنم
ترا روزها
از دل لحظه های انتظار
جیغ بلند می کشم

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:8 توسط علی مهرجویی| |

از شدت سردی و
  دوری ات
تب و لرز دارم
اینک
  شربت واژه هایت را
بار دیگر سر می کشم....

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:8 توسط علی مهرجویی| |

امروزا
تمام صبر و تحمل و شیکیبایی ام
را به کودکان عراقی هدیه میکنم
در این روزا
نفس کشیدن برای آنها چه طعم تلخی دارد
فضای آنجا سخت حزن انگیز و غمگین است
پرنده های کوچک
در دل تاوه های داغ جگر سوز می شود
کودکان که چون برگ از تشنگی خشکیده و
از حرکت باز می افتد
منقار کرکس های لاشخور
از راه می رسد و قلب هارا یک یک می شکافد
و از آن جوی های خون براه می اندازد
انگار شهر تا آخر دنیا
دلگیر است و انسانیت برای همیشه از آن دیار کوچیده اند

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:7 توسط علی مهرجویی| |

رفیق !
تا تو باشی آسمانم
بی ستاره نخواهد شد
فراموش نکن
هنوز هم در پس کوچه های تاریک زندگی
چراغ یادت روشن است

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:7 توسط علی مهرجویی| |

Design By : Night Melody